0

معنی کلمات

معنی احتراس – فرهنگ معین و عمید

فروردین 31, 1403۰ 8

معنی احتراس در فرهنگ عمید ۱. خود را حفظ و نگه‌داری کردن. ۲. (ادبی) در بدیع، نوعی اطناب که در آن گوینده کسی یا جمعی را از حرف خود مستثنا کند، یا برای رفع اعتراض عبارتی بیاورد، مثلاً هنگام بیان بیماری بگوید: «دور از جان شما». ۳. نگهبانی؛ حراست. معنی احتراس در فرهنگ معین ( اِ تِ) [ ع . ] (مص ل .) خود را حفظ کردن .

معنی احد – فرهنگ معین و عمید

فروردین 31, 1403۰ 7

معنی احد در فرهنگ عمید ۱. یک؛ یکی. ۲. از نام‌های خداوند؛ یگانه؛ یکتا. معنی احد در فرهنگ معین (اَ حَ) [ ع . ] 1 – (اِ.) یکی ، یک . 2 – (ص .) یگانه ، یکتا. 3 – یکم . 4 – یکی از نام های خدا.

معنی احسن – فرهنگ معین و عمید

فروردین 31, 1403۰ 9

معنی احسن در فرهنگ عمید خوب‌تر؛ نیکوتر؛ بهتر. * احسن‌ تقویم: [قدیمی] = احسن‌التقویم معنی احسن در فرهنگ معین (اَ سَ) [ ع . ] (ص تف .) نیکوتر، بهتر. ؛به نحو ~ به بهترین شیوه و طرز. ؛~التقویم بهترین شکل ، بهترین صورت .

معنی اختلاط – فرهنگ معین و عمید

فروردین 31, 1403۰ 6

معنی اختلاط در فرهنگ عمید ۱. آمیختن؛ مخلوط شدن؛ درهم شدن؛ درهم آمیختن؛ آمیختگی. ۲. (شیمی) ترکیب شدن دو یا چند جسم با یکدیگر به‌طوری‌که حتی با میکروسکوپ نتوان اجسام ترکیب‌شده را تمیز داد، اما با وسایلی بتوان آن‌ها را از هم جدا کرد. ۳. گفتگوی دوستانه. ۴. [قدیمی] جماع کردن؛ همبستر شدن. معنی اختلاط در فرهنگ معین (اِ تِ) [ ع . ] 1 – (مص ل .) آمیخته شدن ، آمیختن .

معنی اداره – فرهنگ معین و عمید

فروردین 31, 1403۰ 6

معنی اداره در فرهنگ عمید ۱. نهادی دولتی برای انجام کارها و وظایف مشخص که یک رئیس و چند دایره و شعبه دارد و تابع یک وزارتخانه است. ۲. (اسم مصدر) گرداندن امور؛ مدیریت: ادارهٴ زندگی. * اداره شدن: (مصدر لازم) انجام شدن. * اداره کردن: (مصدر متعدی) گرداندن امور؛ مدیریت. معنی اداره در فرهنگ معین ( اِ رِ) [ ع . ادارة ] 1 – (مص م .) نظام دادن ، گرداندن کار. 2 […]

معنی ادغام – فرهنگ معین و عمید

فروردین 31, 1403۰ 6

معنی ادغام در فرهنگ عمید ۱. درآمیختن چیزی در چیزی؛ در هم کردن. ۲. (زبان‌شناسی) ترکیب کردن دو حرف هم‌مخرج و به‌صورت مشدد درآوردن آن، مانندِ «بتّر» که در اصل «بدتر» بوده، و «تا» و «دال» را در هم ادغام کرده‌اند. معنی ادغام در فرهنگ معین ( اِ) [ ع . ] (مص م .) 1 – در هم فشردن و فرو بردن دو چیز. 2 – حرفی را در حرف دیگر آمیختن .

×