معنی آماج – فرهنگ معین و عمید
معنی آماج در فرهنگ عمید ۱. نشان؛ نشانه؛ هدف: چو تیر انداختی در روی دشمن / حذر کن...
معنی آماج در فرهنگ عمید ۱. نشان؛ نشانه؛ هدف: چو تیر انداختی در روی دشمن / حذر کن...
معنی آمد در فرهنگ عمید ۱. اقبال؛ میمنت؛ فرخندگی. ۲. (اسم) [مجاز] حاصل. ۳. (بن ماضیِ...
معنی آموده در فرهنگ عمید ۱. ساخته. ۲. آراسته: دو خرگه داشتی خسرو مهیا / برآموده به...
معنی آمیزه مو در فرهنگ عمید دومو؛ دومویه؛ کهل؛ کسی که موهای سیاه و سفید در سر داشته...
معنی آنچ در فرهنگ عمید آنچیز؛ هرچه؛ آنچیز که؛ هرچیز که. معنی آنچ در فرهنگ معین (...
معنی آنیلین در فرهنگ عمید مایعی روغنی، بیرنگ، مرکب از کربن، هیدروژن و اکسیژن که از...
معنی آوردجو در فرهنگ عمید جنگجو؛ جنگاور؛ آوردخواه: جهان گشت پرگُرد آوردجوی / ز خون...
معنی آویخته در فرهنگ عمید آویزه؛ آویزان؛ آویزانشده. معنی آویخته در فرهنگ معین (تِ)...
معنی آهن در فرهنگ عمید ۱. فلزی خاکستریرنگ، چکشخور و رسانای جریان الکتریسته که در...
معنی آهودل در فرهنگ عمید ترسو؛ بددل؛ بزدل. معنی آهودل در فرهنگ معین (دِ) (ص مر.)...
معنی آیفت در فرهنگ عمید ۱. حاجت؛ نیاز؛ خواهش؛ درخواست: ناسزا را مکن آیفت که آبت بشود...
معنی ابانت در فرهنگ عمید ۱. آشکار کردن؛ واضح ساختن؛ هویدا ساختن. ۲. جدا کردن. ۳....
Our site uses cookies. By using this site, you agree to the Privacy Policy and Terms of Use.